تبليغاتX
us
us

جایی واسه یه لحظه لبخند حتی اگه دلت پر از غمه

سلام      من خوبم شما خوبین؟؟؟

خب دیگه وقتشه که منم اینجارو تعطیل کنم دیگه این وب و وب بازیا روح منو راضی نمیکنه دلم میخواد یه کم کارای جدید انجام بدم و یه کم هیجان داشته باشم توی کارام....وبم یک سالش شده دیگه خودش رو پای خودشه.....

البته نمیدونما شاید تا چند مااااااااااااااااااه دیگه دوباره بیام و اینجارو باز کنم ولی فعلا خستمه و حداقلش میدونم تا 5،6 ماه دیگه بر نمیگردم به این وبلاگ.

از داشتن ای وبلاگ ناراضی نبودم هیچوقت، همیشه دوستش داشتم چون از طریق همین را کلی دوستای مختلف پیدا کردم توی شهرای متفاوت و مهمتر از همه شهر خودم.با بعضی از شما رابطه ام بیشتر از کامنتای وبلاک بوده و دوست دارم این رابطه رو ادامه بدم و نمیخوام دوستامو از دست بدم به خاطر همین مدام میام ایدیمو چی میکنم و به خودمونی (وب مشترک منو مهسا) هم سرمیزنم ،اگر هرکدومتون تغییری توی راه های ارتباطیتون دادین به منم یه جوری خبر بدین تا گمتون نکنم....اونایی هم که ایدیشونو ندارم واسم بزارن لطفا(به خصوص شیرازیااااا)

هیچ کسی رو واسه این پست خبر نکردم ....پس دلگیر نشید.

دیگه حرفی نیست فقط واسم دعا کنید ...و دیگه اینکه چهارشنبه سوری خوب ، عید خوب،سال خوب و زندگی خوبی داشته باشین....اومدین شیراز به ما هم بسرید.....

من دیگه برم.....همتونو دوست میداااااااااااااارم......

بابای

                                                                                                                                      

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت توسط sanaz

سلام بچه ها چطورین؟

خوش میگذره؟؟ببخشید این روزا دیر به دیر میام یا نمیتونم بیام نت یا وقتی هم میام اینقدر درگیر چیزای مختلف میشم که دیگه نمیرسم بیام اینور...کم کم هم باید اینجا رو تعطیل کنم....البته به "خودمونی" سر میزنم ...

راستی اونجا رو هم اپ کردم.....

فعلا.....

 

مسئول تست شراب های یه شراب سازی مرد، مدیر کارخانه ی شراب سازی به دنبال یک مسئول تست دیگر میگشت تا به جای آن استخدام کند...

یک فرد دائم الخمر و مست با لباس های ژنده و پاره پوره برای گرفتن شغل درخواست داد.مدیر کارخانه به خودش فکر میکرد که چطوری اون رو دست به سر کند...

پس مجبور شد برای خلاصی از دستش او را تست کند.

دستور داد تا چشمهایش را ببندند و به او یک گیلاس شراب بدهند سپس از او بخواهند که انرا تست کند و نوعش را بگوید مرد جرعه ای نوشید و با اطمینان گفت: شراب قرمز مسکات ، 3ساله، انگورش در بخش شمالی تپه رشد کرده و خود شراب هم در ظرف فلزی عمل امده ....!

مدیر کارخانه شراب سازی با حیرت گفته های او را تایید کرد ...

درخواست کرد نوع دیگری شراب به او بدهند....

او ایندفعه هم با اطمینان گفت: این یکی شراب قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چلیک چوبی به عمل امده..!

مدیر کارخانه باز هم با حیرت گفته های او را تایید کرد!!!

مدیر که حسابی متعجب شده بود با چشمکی به منشی علامت داد که در گیلاس ادرار کند و برای مرد بیاورد.

مرد الکلی انرا هم ازمایش کرد و گفت: بلوند، 26ساله، 3ماهه حامله اس و اگر کار را به من ندهید ناچارم نام پدر بچه را هم بگویم!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت توسط sanaz|

سلام ....خوبین؟؟خوشین؟؟خوش می گذره؟؟؟

اخی خدا یه ماه دیگه مونده تا عید...چه عیدی بشه امسال...ما که میخواستیم بریم یه سفر توپ که خالم خبرمون داده عروسی دختر خالم تو عید افتاده ...سفر هم کنسل شد دیگه.......!!!

هوای شیراز هم که دیگه هرچی به عید نزدیکتر میشیم میشه مثله قرص دیازپام.....اب و هوا و گرده ی گل و گیاه هایی  که اینجا هست ادمو واقعا خمار میکنه.....دیگه حس هیچ کاری نمیاد....

خب این اپ رو بخونید برین حال کنید .....به این میگن زن...اصولا خانوما هیچ کاریشونو بی دلیل انجام نمیدن...حتی اگه مردا رو تحویل گرفتن....

.

.

.

یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه ، ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف مقابل کرد و گفت : آه چه جالب شما مرد هستید !

ببینید چه به روز ماشینهامون اومده ؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ...!

مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقم ، این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون زن ادامه داد و گفت : وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه ! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده ! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد ، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید ! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه ...

اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد !

مرد با تعجب گفت : شما نمی نوشید؟!

و زن در جواب گفت : نه ، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم !!!

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت توسط sanaz|

اول از همه بگم که این khodem0ni.blogfa.com وب جدید منو مهسا هست لطفا همه سر بزنند!

این که اقایون هیچی نمیفهمند همیشه اثبات شده ......و این یه اثبات دیگه واسه اینکه نشون بده اقایون هیچوقت نمیخوان بفهمند(شاید هم نمیتونند !!!!)که خانوما چی میخوان بهشون بگن!!!!

یه خانمی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد

یه آقایی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو  باند مخالف رانندگی میکرد

وقتی این دو به هم رسیدند

 

خانم شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و

خطاب به آقا فریاد میزنه

 

حیووووووووون

 

آقا هم بلافاصله داد میزنه

 

میمووووووون

 

هر دو به راه خود ادامه دادند

و

آقاهه کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود

خوش به حالش شده بود

 

فقط وقتی سرپیچ بعد رسید

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت توسط sanaz|

اینم از ایکون های جدید یاهو که واسه کشور های اسلامی تنظیمش کرده!!!!

                             .

                             .

                             .

                             .


نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت توسط sanaz|

سلاااااااااااام خوبین خوشین خوش میگذره؟؟؟؟؟

اخی بالاخره این امتحانای ما هم تموم شدااااا یه  نفس راحت میکشیم.............

وااای خدا دلم واسه همتون تنگ شده بود واسه تک تکتون....اول ببخشید همگی  که نبودم این همه وقت و قبلش یه خبری ندادم...دوم هم مرسی از همه که این مدت مدام اومدن و حالمو پرسیدن یا بعضی از بچه ها هم که از مهسا جویای احوال شدن......بوس بوس بوس واسه همتون....واقعا مرسی  بعضی ها هم که روزای اول کامنتاشون سرشار از مهربونی و محبته کامنتای اخری اینقدر خشن شدن داشتم فکر میکردم اگه یه هفته دیرتر اومده بودم بهم ناسزا میگفتین دیگه....   

ولی تو این مدت هم خیلی بهم سخت نگذشت ....خیلی کارا کردم و روحیه ام بهتر شد.....الان هم شیطونیم گل کرده بدجورررر....نمیدونم سر کی خالیش کنم.... " >

خب دیگه فعلا حس نوشتن نیست ......بریم سراغ اپ این دفعه واسه امروز یه اپ اماده کرده بودم شدیدا علیه اقایون.......!!!

ولی الان که داشتم ایمیلامو میخوندم یه چیزی دیدم فکر کردم که اینو باید همه بخونن.....لازمه...!

بد نیست که هممون به اینا خوب فکر کنیم ....یه ذره طولانیه ولی اگه کسی که میخونه لطفا تا اخرش بخونه و نظرتون رو واقعی بنویسید.....قول میدم هفته دیگه اون که خنده دار هستو اپ کنم

فعلا با اجازتون.....

 

بر خلاف اکثر ایرانی ها که می گن فقر اقتصادی فقر فرهنگی میاره، این فقر
فرهنگیه که فقر اقتصادی میاره. یه بار یک مستند در ..... درباره هند
میدیدم، و یکی از مسئولان هند می گفت که فقر بزرگترین آلاینده است، و
البته منظور او هم از فقر چیزی بیش از حقوق آخر ماه بود

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم
ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو
پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و
گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و
بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای
پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که سفرهات به خارج از کشور خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و
فامیلهات در اونور آب؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف
رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس
نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور
خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه
ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی
زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش
دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه
روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری؛

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت توسط sanaz|

سلااام

اپ ایندفعه فرق داره ......یعنی نمیخواستم یه مطلب خنده دار باشه......دلیلشم...!

تا یه مدت زیادی هم نمیام نت.........پس فعلا بای.


عشق یعنی چه؟

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم:


هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق ربکا، ٨ ساله

وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد بيلى، ٤ ساله

عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. کارل، ٥ ساله

عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد کريس، ٦ ساله

عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. دنى، ٧ ساله
عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. اميلى، ٨ ساله

اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. نيکا، ٦ ساله

عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. نوئل، ٧ ساله

عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. تامى، ٦ ساله

عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. الين، ٥ ساله

هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. کارن، ٧ ساله

شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. جسيکا، ٨ ساله

و سرانجام ...
برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند"

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت توسط sanaz|

یه روز یه زن و شوهری در حیاط مشغول توپ بازی بودند....یه دفعه زنه یه ضربه ی محکم به توپ زد و توپ خورد به شیشه ی همسایه که اون نزدیکیا بود و ..................شترق....شیشه شکست...

مرد یه نگاهی به زنش کردو گفت: دیدی چیکار کردی؟؟حالا هم باید بریم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشو بدیم.....

هردو رفتند در خونه ی همسایه ..به نظر میومد که کسی خونه نباشه.......در زدند که یکی گفت : بیاین داخل.......!!!

اول خانوم و بعد اقا وارد شدند و دیدند یه مردی با شورت (!!!) نشسته رو زمین...

شوهره توضیح داد که چه اتفاقی افتاده و گفت اومدند واسه عذر خواهی و پرداخت خسارت....

مرد لخت سری تکون دادو گفت: عیب نداره من غول چراغ جادو هستم و وقتی شیشه شکست توپ شما به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و من آزاد شدم.........

من میتونم 3تا از آرزوهاتونو برآورده کنم..........هر کدومتون یکی و اخریش هم واسه خودم!!!

از مرده خواست اولین ارزوشو بکنه.....

مرد یه کم فکر میکنه بعد میگه میخوام تا پایان عمر ماهی 2میلیون دلار حقوق داشته باشم....

غول گفت : این دربرابر محبت تو به من اصلا ارزشی نداره پس تو از الان تا اخر عمرت یه کار شاد و راحت با بهترین بیمه و مزایا و بهترین دفتر ها و حراقل ماهی 2میلیون دلار حقوق خواهی داشت...

بعد رو کرد به زن و گفت تو چی میخوای؟؟؟

زن هم با هیجان میگه میخوام تو تمام کشور های دیدنی دنیا یه خونه واسه خودم داشته باشم...

غول میگه : این هم در برابر محبتت به من خیلی بی ارزشه...از الان در تمام کشور های توریستی و دیدنی دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه ی اموزش دیده خوایی داشت......

بعد نفس عمیقی میکشه و میگه: حالا نوبت منه.......

رو به مرد میکنه و میگه من میخوام امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم!!!!!!!!!

زن و شوهر نگاهی به هم میکنند...و بعد زن زیر چشمی نگاهی به هیکل ورزیده ی مرد میکنه و خوشحال میشه اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه: من برام مهم نیست..خودت میدونی که من فقط تو بغل تو بهم خوش میگذره....!!!!

مرد هم از ترس اینکه اون همه امکانات و پول از دستش بره با اینکه قلبا راضی نبود به زنش میگه: عزیزم من به تو اطمینان دارم...بعد آرومتر میگه :فقط نذار بهش خوش بگذره....(خااااااااااک بر سرش کنن ...اخه با این میگن مرد؟؟؟!!!)

بالاخره زن و غول باهم به طبقه ی بالا رفتند....

بعد از 3ساعت فعالیت سنگین و مداوم درحالی که هردو خسته بودند غول از زنه میپرسه : از خودت و شوهرت بگو....

زن گفت : شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم...

غول پرسید درس هم خوندین؟؟

زن پاسخ داد: بله ما هردو در رشتمون مدرک مستر داریم!!!

غول پرسید: چند سالتونه؟؟

زن گفت: هردو 35 سال داریم....

غول با تعجب پرسید: هردوتون 35 ساله اید ، مستر دارید و اونوقت باور میکنید غول چراغ جادو وجود داره؟؟؟؟!!!!!!

واقعا براتون متاسفم!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت توسط sanaz|

سلاااااااااااااااام

خوبین خوشین سلامتین خوش میگذره این روزا....

دیگه اخرای ابان رسید...چه زود میگذره این روزااااا.......همین یه مدت پیش بود خیلی ناراحت بودما...تولد مهسا.....ولی الان...چه زود زمان میگذره...... شنبه تولدمه ...تولد خود خودم...یه کم دیگه بزرگ شدم.میخوام فردا تولد بگیرم...

یه روز زودتر گفتم که یادتون نره بهم تبریک بگید و کادوهاتونو بفرستید.

                                                   . 

    .                                                   

                                  .                                                   

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره

داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟

خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.

چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...

هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت توسط sanaz|

سلام خوبین ؟؟؟؟وای چقدر دلم تنگ شده بود واسه نت.......!

این روزا دیگه کل زندگیمون شده درس و کلاس ....کلاس و درس......مثبت شدیم!!(قابل توجه بعضیا!!!)

در هر صورت یه مطلبی گذاشتم که یه کم بخندیم......شیرازیای عزیز واستون احترام خاصی قائلم لطفا ناراحت نشید این مطلب فقط جنبه ی طنز داره.




 

طبق نظرسنجی در شیراز بهترین نماز، نماز میّت است؛ چون:

وضو ندارد

سجده و رکوع ندارد

با کفش هم می توان خواند

امام جماعت همه اش را می خواند

صبح زود هم نمی خواهد بلند شویم

واجب نیست

سالی یکی دو بار بیشتر خوانده نمی شود

بعد از آن هم ناهار میدن!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت توسط sanaz|


آخرين مطالب
» خداحافظ
» تست شراب!
» زن با سیاست....
» مردا واقعا هیچی نمیفهمن!!!!!!!
» ایکون های جدید یاهو برای کشور های اسلامی.....
» سلام من اومدم..............///فقر یعنی...
» عشق یعنی چی؟
» غول چراغ جادوووووووووو
» تولد //نسخه
» نظر سنجی در شیراز!
Design By : Pars Skin